تا فصل کاشتن ؛
در چهره ات چه سنگين غمی است كه خورشيد را در خود غروب مى كند و آفتاب را ياراى تابیدن در تو نيست؟
این سکوت را چه ناله ی است که خنده از رخسار می رو باید و گل واژه های زندگی را بر لبان تونمیشکفد ؟
در چهره ات چه سنگين غمی است كه خورشيد را در خود غروب مى كند و آفتاب را ياراى تابیدن در تو نيست؟
این سکوت را چه ناله ی است که خنده از رخسار می رو باید و گل واژه های زندگی را بر لبان تونمیشکفد ؟
بگو، بگو با ما، سنگینی غمت را با بر دو ش یاران هم آوا قسمت کن. تا توشه ی دیگر برکوله راه مان بگذاریم .
تا رنج را در هر تند پیچ زندگی مان، تا قطره را در دریای اشکهای مان ، تا عشق را دربیکران قلبهایمان بکاریم.
تا رنج را در هر تند پیچ زندگی مان، تا قطره را در دریای اشکهای مان ، تا عشق را دربیکران قلبهایمان بکاریم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر